نیما و شهریار

رازی است که آن نگار می داند چیست

                                           رنجی است که روزگار می داند چیست

آنی که چو غنچه در گلو خونم از اوست

                                            من دانــم و شــــهریار می داند چیست

                                                                                   کلیات نیما ص 530

من به گهواره ی حافــظ که چون طفل نازم

                                                 خواب افســانه ربود و عجبــم رویا بود

                                                                               کلیات شهریار جلد یک ص 309

 

 

پای شمع شبستان دو شــــاعر         تنگ هم چون دو مـــرغ دلاویز

مهر بر لب ولی چشم در چشم         بــــا زبـــان دلی ســحر آمــیز

خوش به گوش دل هم ســـرایند        دلکش افسانه هایی دل انگیز

                           لیــــک بر چهره ها هاله غــم

وای یــــــارب دلی بــــود نــــیما         تــــکه و پاره،خـــونین و مـالین

پــــــاره دوز و رفـــوگر در آنــــجا         تیـــــرهای ستم زهــــر آگـــین

خونفشان چشم هر زخم،لیکن         هم در او بــرقی از کیفر و کین

                       گفت نیما همین لخته خون است

                                                                      کلیات شهریار جلد یک ص 526

 

عشقی که بود محرم اســـرار ما به کار

                                              عشقی نمود و عشق دگر را گرفت پیش

                                                                                                کلیات نیما،ص 584

و شهریار سرود:

عشقی که درد عشق وطن بود درد او

                                              او بود مرد عشق که کس نیست مرد او

                                                                                   کلیات شهریار، جلد یک ص 285

 

نیما در بندی از منظومه مذکور سروده بود:

ای نگارین شهریار،شهر دلبندان!

در شبستان تو نیز آن شمع

با پریده رنگ خود تنها از آن غمگین می افزود

که به یاد روزگارانی،چو صحبت را می آغازی

از تو اندر آتش حسرت،جگر سوزد...                          (جلد یک،ص 526)

دوست

دوست ...

 گمانم من شما را دوست...

حسي غريب و آشنا را دوست...

نه نه! چه مي گويم فقط اين که

آيا شما يک لحظه ما را دوست؟

منظور من اين که شما با من...

من با شما اين قصه ها را دوست...

اي واي! حرفم اين نبود اما

سردم شده آب و هوا را دوست...

حس عجيب پيشتان بودن

نه! فکر بد نه! من خدا را دوست...

از دور مي آيد صداي پا

حتی همين پا و صدا را دوست...

اين بار ديگر حرف خواهم زد

 گمانم من شما را دوست...

 

2بیتی

 

۲بیتی های خود را برای ما ارسال کنید.


 

روزي که دلم پيش دلت بود گرو

دستان مرا سخت گرفتي که نرو

حالا که دلت بر دگري مايل شد

کفش کج ما راست نمودي که برو


 

دي كوزه گري بديدم اندر بازار

بر پاره گلي لگد همي زد بسيار

وان گل به زبان حال با او مي گفت

من همچو تو بوده ام مرا نيكو دار


چشم برهم نزنم گر تو به تيرم بزني

ليك ترسم كه بدوزد نظر از روي توام(سعدي)


چو به دوست دل سپردم به خود اين گمان نبردم

كه نه بخت وصل دارم نه تحمل جدائي(دكترصدارت)


برق را در خرمن مردم تماشا كرده است

آنكه پندارد كه حال مردم دنيا خوش است(صائب)


 

او شراب بوسه مي خواهد ز من

من چه گويم قلب پر اميد را

او به فكر لذت و غافل كه من

طالبم آن لذت جاويد را(فروغ فرخزاد)


در قبول زندگاني اختيار از من نبود

چون گل صحرا ز گلشن بر كنار افتاده ام(ابوالحسن ورزي)


در اين وادي كه با من سايه ي من سر گران دارد

چه سازم تا دليل روح سرگردان من باشي؟(مشفق كاشاني)

 


گفتم خموش (آري) و همچون نسيم صبح

لرزان و بي قرار وزيدم به سوي تو

اما تو هيچ بودي و ديدم هنوز هم

در سينه هيچ نيست بجز آرزوي تو(فروغ فرخزاد)

 

آزار

دختري خوابيده در مهتاب،

چون گل نيلوفري بر آب.

خواب مي بيند.

خواب مي بيند كه بيمارست دلدارش.

وين سيه رويا،شكيب از چشم بيمارش

باز مي چيند.

 

مي نشيند خسته دل در دامن مهتاب:

چون شكسته بادبان زورقي بر آب.

مي كند انديشه با خود:

                              از چه رو كوشيدم به آزارش؟

وزپشيماني،سرشكي گرم

مي درخشد در نگاه چشم بيدارش.

 

روز ديگر،

   باز چون دلداده مي ماند به راه او،

روي مي تابد ز ديدارش،

مي گريزد از نگاه او.

باز مي كوشد به آزارش...

بادبادک های رنگی

بچه بودم بادبادک های رنگی

دلخوشی هر روز و هر شبم بود

خبر نداشتم از دل آدما

چه بی بهونه خنده رو لبم بود

کاری بجز الک دولک نداشتم

بچه بودم،به هیچی شک نداشتم

بچه بودم غصه وبالم نبود

هیشکی حریف شور و حالم نبود

بچه که بودم آسمون آبی بود

حتی شبای ابری مهتابی بود

بچگیو بچگیا تموم شد

خاطره های خوش رو دست من مرد

تا اومدم چیزی ازش بفهمم

جوونی اومد اونو با خودش برد...

برد... برد... برد... برد...

 

 

لینک دانلود

آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

  آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

  بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا

   نوش دارویی و بعد از مرگ سهراب آمدی

  سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا

  عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

  من که یک امروز مهمان توام فردا چرا

  نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

   دیگر اکنون با جوانان ناز کن با ما چرا

   وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار

   این همه غافل شدن از چون منی شیدا چرا

    شور فرهادم به پرسش سر به زیر افکنده بود

   ای لب شیرین جواب تلخ سر بالا چرا

   ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت

 این قدر با بخت خواب آلود من،لالا چرا

  آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند

  در شگفتم من نمی پاشد زهم دنیا چرا

  در خزان هجر گل ای بلبل زیباحزین

  خامشی شرط وفاداری بود،غوغا چرا

   شهریارا بی حبیب خود نمیکردی سفر

  این سفر راه قیامت میروی تنها چرا

گنجشك

من بانوي تاج دار ِ عشقم را
كه در قصر غصه و سوسن سكنا دارد
شبانه به كوچه هاي سر گردانيم دعوت مي كنم
بانوي عشق من
با تاج سوسنش
پا برهنه و گرسنه
به كوچه هاي سرگرداني من مي آيد.ر
آخرين بار
او را به جايي بردم
تا به وضوح ببيند
اژدهاي هزار چشمي را
كه بر پيچك هزار پيچ شاخك هايش
گنجشكي تنها
گل سرخي را
در آواز پيوسته صدا مي زد
 


اعتراف

من زنگي را دوست دارم
ولي از زندگي دوباره مي ترسم!


دين را دوست دارم
ولي از كشيش ها مي ترسم!
قانون را دوست دارم
ولي از پاسبان ها مي ترسم!


عشق را دوست دارم
ولي از زن ها مي ترسم!
كودكان را دوست دارم
ولي از آينه مي ترسم!


سلام را دوست دارم
ولي از زبانم مي ترسم!


من مي ترسم ، پس هستم
اين چنين مي گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولي از روزگار مي ترسم!


عقرب عاشق
دم به کله میکوبد و
شقیقه اش دو شقه میشود
بی آنکه بداند
حلقه آتش را خواب دیده است
عقرب عاشق.....


پیست
ميزي براي کار
کاري براي تخت
تختي براي خواب
خوابي براي جان
جاني براي مرگ
مرگي براي ياد
يادي براي سنگ
این بود زندگی....


مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من میچرخید

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم

ای دو صد نور به قبرش بارد؛

مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد


مگسی را کشتم

 

باغ بی‌برگی

 

آسمانش را گرفته تنگ در آغوش
ابر با آن پوستین سرد نمناكش
باغ بی‌برگی، روز و شب تنهاست،
با سكوت پاك غمناكش.

 

ساز او باران‌، سرودش باد
جامه‌اش شولای عریانی‌ست
ور جز اینش جامه‌ای باید،
بافته بس شعلة زر، تار پودش باد

 

گو بروید یا نروید هر چه در هر جا كه خواهد یا نمی‌خواهد،
باغبان و رهگذاری نیست
باغ نومیدان،
چشم در راه بهاری نیست

 

گر ز چشمش پرتوِ گرمی نمی‌تابد،
ور به رویش برگِ لبخندی نمی‌روید؛
باغ بی‌برگی كه می‌گوید كه زیبا نیست؟
داستان از میوه‌های سر به گردون‌سایِ اینك خفته در تابوت پست خاك می‌گوید

 

باغ بی‌برگی
خنده‌‌اش خونی است اشك‌آمیز
جاودان بر اسبِ یال‌‌افشانِ زردش می‌چمد در آن
پادشاه فصل‌ها، پاییز.

سخنانی کوتاه اما عمیق و جاودانه

 
 
بیل گیتس:
اگر فقیر به دنیا آمده‌اید، این اشتباه شما نیست اما اگر فقیر بمیرید، این اشتباه شما است.


وآمی ویوکاناندن
در یک روز، اگر شما با هیچ مشکلی مواجه نمی‌شوید، می توانید مطمئن باشید که در مسیر اشتباه حرکت می‌کنید.

  ویلیام شکسپیر
سه جمله برای کسب موفقیت:

الف) بیشتر از دیگران بدانید.

ب) بیشتر از دیگران کار کنید.

ج) کمتر انتظار داشته باشید.


آدولف هیتلر
اگر تو برنده باشی، نیازی نیست به کسی توضیحی دهی، اما اگر بازنده باشی، نیازی نیست آنجا باشی تا به کسی توضیحی دهی.

  آلن استرایک
در این دنیا، خود را با کسی مقایسه نکنید، در این صورت به خودتان توهین کرده‌اید.

 
بونی بلر
برنده شدن همیشه به معنی اولین بودن نیست. برنده شدن به معنی انجام کار، بهتر از دفعات قبل است.

توماس ادیسون
من نمی‌گویم که ١٠٠٠ شکست خورده‌ام. من می‌گویم فهمیده‌ام ١٠٠٠ راه وجود دارد که می‌تواند باعث شکست شود.
 

  لئو تولستوی
هر کس به فکر تغییر جهان است. اما هیچ کس به فکر تغییر خویش نیست.

 

 
آبراهام لینکلن
همه را باور کردن، خطرناک است. اما هیچکس را باور نکردن، خیلی خطرناک است.
 
انشتین
اگر کسی احساس کند که در زندگیش هیچ اشتباهی را نکرده است، به این معنی است که هیچ تلاشی در زندگی خود نکرده.


  چارلز
در زندگی خود هیچوقت چهار چیز را نشکنید.

اعتماد، قول، ارتباط و قلب. شکسته شدن آنها صدائی ندارد ولی دردناک است.

 
مادر ترزا
اگر شروع به قضاوت مردم کنید، وقتی برای دوست داشتن آنها نخواهید داشت.

دست

دستهامان:

از دل و دیده ، گرامی تر هم

آیا هست ؟

- دست ،

آری ، ز دل و دیده گرامی تر :

دست !

زین همه گوهر پیدا و نهان در تن و جان ،

بی گمان دست گرانقدرتر است .

هر چه حاصل کنی از دنیا ،

دستاورد است !

هر چه اسباب جهان باشد ، در روی زمین ،

دست دارد همه را زیر نگین !

سلطنت را که شنیده ست چنین ؟!

شرف دست همین بس که نوشتن با اوست !

خوشترین مایه دلبستگی من با اوست .

در فروبسته ترین دشواری ،

در گرانبارترین نومیدی ،

بارها بر سرخود ، بانگ زدم :

- هیچت ار نیست مخور خون جگر ،

دست که هست !

بیستون را یاد آر ،

دست هایت را بسپار به کار ،

کوه را چون پَر کاه از سر راهت بردار !

وه چه نیروی شگفت انگیزی است ،

دست هایی که به هم پیوسته است !

به یقین ، هر که به هر جای ، در آید از پای

دست هایش بسته است !

دست در دست کسی ،

یعنی : پیوند دو جان !

دست در دست کسی

یعنی : پیمان دو عشق !

دست در دست کسی داری اگر ،

دانی ، دست ،

چه سخن ها که بیان می کند از دوست به دوست ؛

لحظه ای چند که از دست طبیب ،

گرمی مهر به پیشانی بیمار رسد ؛

نوشداروی شفا بخش تر از داروی اوست !

چون به رقص آیی و سرمست برافشانی دست ،

پرچم شادی و شوق است که افراشته ای !

لشکر غم خورد از پرچم دست تو شکست !

دست ، گنجینه مهر و هنر است :

خواه بر پرده ساز ،

خواه در گردن دوست ،

خواه بر چهره نقش ،

خواه بر دنده چرخ ،

خواه بر دسته داس ،

خواه در یاری نابینایی ،

خواه در ساختن فردایی !

آنچه آتش به دلم می زند ، اینک ، هر دم

سرنوشت بشرست ،

داده با تلخی غم های دگر دست به هم !

بار این درد و دریغ است که ما

تیرهامان به هدف نیک رسیده است ، ولی

دست هامان ، نرسیده است به هم !

فریدون مشیری

جنون

اکنون ماییم و جنون عشق در نم نم باران ها

ماییم و شب و کوچه سگ های خیابان ها

ماییم پر از نعره ماییم پر از فریاد

شیریم پر از شیرین کوهیم پر از فرهاد

ما شعله ور اکنون رویایی فرداها

موجیم پر از طوفان در آبی دریاها...

تساوی

 

تساوی

معلم پای تخته داد می زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی آخر کلاسی ها

لواشک بین خود تقسیم می کردند

ادامه نوشته

اشعاری از فریدون مشیری

 

گر چه با يادش، همه شب، تا سحر گاهان نيلي فام،

بيدارم؛

گاهگاهي نيز،

وقتي چشم بر هم مي گذارم،

خواب هاي روشني دارم،

عين هشياري !

آنچنان روشن كه من در خواب،

دم به دم با خويش مي گويم كه :

بيداري ست ، بيداري ست، بيداري !

***

اينك، اما در سحر گاهي، چنين از روشني سرشار،

پيش چشم اين همه بيدار،

آيا خواب مي بينم ؟

اين منم، همراه او ؟

بازو به بازو،

مست مست از عشق، از اميد ؟

روي راهي تار و پودش نور،

از اين سوي دريا، رفته تا دروازه خورشيد ؟

***

اي زمان، اي آسمان، اي كوه، اي دريا !

خواب يا بيدار،

جاوداني باد اين رؤياي رنگينم !

***

ادامه نوشته

ضیافت های عاشق را...

فریاد زیر آب

ضیافت های عاشق را،خوشا بخشش،خوشا ایثار

خوشا پیدا شدن در عشق،برای گم شدن در یار

 

ادامه نوشته

اهل كاشانم اما

اهل كاشانم اما

شهر من كاشان نيست .

شهر من گم شده است .

ادامه نوشته

تولد

آنروز که از پوشش نرم نه ماهه ام برامدم,تپش قلبم که بر اندامم لرزه می انداخت,مرا واداشت تا بشنوم.بشنوم زیباترین موسیقی دهر را که انگشتان حنجره ات ملودی اش را به اجرا در می آورد...


 

 

                              

فريدون مشيري

پر کن پیاله را
کاین آب آتشین
دیری است ره به حال خرابم نمی برد
این جامها که در پی هم میشود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب می رباید و آبم نمی برد
***
من با سمند سرکش و جادویی شراب
تا بیکران عالم پندار رفته ام
تا دشت پر ستاره اندیشه های گرم
تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریزپا
تا شهر یادها
دیگر شراب هم
جز تا کنار بستر خوابم نمیبرد
***
هان ای عقاب عشق
از اوج قله های مه آلود دور دست
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد
***
آن بی ستاره که عقابم نمیبرد
***
در راه زندگی
با این همه تلاش و تمنا و تشنگی
با اینکه ناله می کشم از دل که : آب ‌آب
دیگر فریب هم به سرابم نمی برد
پر کن پیاله را

فروغ فرخزاد

 

رويا

 

باز من ماندم و خلوتي سرد

خاطراتي ز بگذشته اي دور                                             

ياد عشقي كه با حسرت و درد

رفت و خاموش شد در دل گور

  

روي ويرانه هاي اميدم

دست افسونگري شمعي افروخت

مرده ئي چشم پرآتشش را                                            

از دل گور بر چشم من دوخت

  

ناله كردم كه اي واي، اين اوست

در دلم از نگاهش، هراسي

خنده اي بر لبانش گذر كرد

كاي هوسران، مرا مي شناسي

  

قلبم از فرط اندوه لرزيد

واي بر من، كه ديوانه بودم

واي بر من، كه من كشتم او را

وه كه با او چه بيگانه بودم

  

او به من دل سپرد و بجز رنج

كي شد از عشق من حاصل او

با غروري كه چشم مرا بست

پا نهادم بروي دل او

 

 من به او رنج و اندوه دادم

من به خاك سياهش نشاندم

واي بر من، خدايا، خدايا

من به آغوش گورش كشاندم

  

در سكوت لبم ناله پيچيد

شعله شمع مستانه لرزيد

چشم من از دل تيرگي ها

قطره اشكي در آن چشم ها ديد

 

همچو طفلي پشيمان دويدم

تا كه درپايش افتم به خواري

تا بگويم كه ديوانه بودم

مي تواني به من رحمت آري

  

دامنم شمع را سرنگون كرد

چشم ها در سياهي فرو رفت

ناله كردم مرو، صبر كن، صبر

ليكن او رفت، بي گفتگو رفت

 

واي بر من، كه ديوانه بودم

من به خاك سياهش نشاندم

واي بر من، كه من كشتم او را

من به آغوش گورش كشاندم

 




 

فروغ فرخزاد در پانزدهم دی ماه و يا آن گونه که پوران فرخزاد، خواهرش می گويد در هشتم دی ماه 1313 در تهران به دنيا آمد. در شانزده سالگی با پرويز شاپور، نويسنده، ازدواج کرد که حاصل آن پسری به نام کاميار(تنها فرزندش) که در سال 1331 به دنيا آمد. اين ازدواج در سال 1334 به طلاق انجاميد. 

 

آشنايی فروغ با ابراهيم گلستان، نويسنده و فيلمساز، پای او را به دنيای فيلم و سينما کشانيد و تا پيش از مرگش در بهمن 1345 در "کارگاه فيلم گلستان" به عنوان تدوينگر فيلم مشغول بود. حاصل کار او از دوران "کارگاه فيلم گلستان"، فيلم مستند "خانه سياه است" (1341) بود که از بهترين های سينمای مستند ايران محسوب می شود. اين فيلم از جشنواره فيلم کوتاه اوبرهاوزن به جايزه نخست دست يافت.

 

فروغ نخستين دفتر شعرش را با عنوان " اسير" در سال 1331 منتشر کرد. پس از آن مجموعه شعرهای "ديوار" و "عصيان" به چاپ رسيد.

 

در ۱۳۴۲ فروغ در نمايش "شش شخصيت در جستجوی نويسنده" نوشته لوئيجی پير اندلو و به کارگردانی پری صابری بازی کرد و در اواخر همان سال مجموعه "تولدی ديگر" با تيراژ بالای سه هزار نسخه توسط انتشارات مرواريد منتشر شد.

ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد، کتاب شعر ديگری از فروغ است که در سال 1343 منتشر شد.

 

فروغ فرخزاد در روز 24 بهمن 1345 در سانحه رانندگی جان سپرد و در قبرستان ظهيرالدوله دفن شد.

 

فاضل نظری

آینه

گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست   

دل بکن!آینه این قدر تماشایی نیست

 

           حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا               

 دو برابر شدن غصه تنهایی نیست؟!

 

         بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را         

 قایقت را بشکن!روح تو دریایی نیست

 

           آه در آینه تنها کدرت خواهد کرد             

             آه!دیگر دمت ای دوست مسیحایی نیست

 

                        آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست      

    حال وقتی به لب پنجره می آیی نیست

 

                خواستم با غم عشقش بنویسم شعری            

   گفت:هر خواستنی عین توانایی نیست


هلاهل

این طرف مشتی صدف آنجا کمی گل ریخته

موج، ماهیهای عاشق را به ساحل ریخته


بعد از این در جام من تصویر ابر تیره‌ ایست
بعد از این در جام دریا ماه کامل ریخته


مرگ حق دارد که از من روی برگردانده است
زندگی در کام من زهر هلاهل ریخته


هر چه دام افکندم، آهوها گریزان‌تر شدند
حال صدها دام دیگر در مقابل ریخته


هیچ راهی جز به دام افتادن صیاد نیست
هر کجا پا می‌گذارم دامنی دل ریخته


زاهدی با کوزه‌ای خالی ز دریا بازگشت
گفت خون عاشقان منزل به منزل ریخته!

سیــــــــــــ...ـــــــــــــــــب

 

تو به من خندیدی
و نمی دانستی


من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم


باغبان از پی من تند دوید
سیب را در دست تو دید


غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز


سال ها هست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم


و من اندیشه کنان غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما
سیب نداشت


********************************

من به تو خندیدم

     چونکه می دانستم

           تو به چه دلهره از باغچه همسایه

                                             سیب را دزدیدی!

پدرم از پی تو تند دوید.

      و نمی دانستی که

           باغبان باغچه همسایه

                          پدر پیر من است!!

من به تو خندیدم

      تا که با خنده خود

           پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم

بغض چشمان تو لیک،

      لرزه انداخت به دستان من و

                سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک!

دل من گفت برو


چون نمی خواست به خاطر بسپارد

                                    گریه تلختو را...

و من رفتم و هنوز

           سالها هست که در ذهن من آرام ،

                                                        آرام...

حیرت و بغض نگاه تو تکرار کنان

                               می دهد آزارم

                     و من اندیشه کنان غرق این پندارم

که چه میشد اگر باغچه ی خانه ی ما سیب نداشت . . .

 

 


 

فریدون مشیری

 

بي تو مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم

شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم 

 

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد

عطر صد خاطره پيچيد

 

يادم آمد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

يادم آيد : تو به من گفتي :

از اين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب ، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا ،‌ كه دلت با دگران است!

تا فراموش كني، چندي از اين شهر سفر كن!

 

با تو گفتم :‌

"حذر از عشق؟

ندانم!

سفر از پيش تو؟‌

هرگز نتوانم!

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد

چون كبوتر لب بام تو نشستم،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم، نه گسستم"

باز گفتم كه: " تو صيادي و من آهوي دشتم

تا به دام تو درافتم، همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم

سفر از پيش تو هرگز نتوانم، نتوانم...!

 

اشكي ازشاخه فرو ريخت

مرغ شب ناله ي تلخي زد و بگريخت!

اشك در چشم تو لرزيد

ماه بر عشق تو خنديد،

يادم آيد كه از تو جوابي نشنيدم

پاي در دامن اندوه كشيدم

نگسستم ، نرميدم

 

رفت در ظلمت غم، آن شب و شب هاي دگر هم

نه گرفتي دگر از عاشق آزرده  خبر هم

نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم!

بي تو اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم!

*****

گلچینی از چند شعر

شيخ اجل سعدي

دریغا که بی ما بسی روزگار

بروید گل و بشکفد نوبهار

بسی تیر و دی ماه و اردیبهشت

برآید که ما خاک باشیم و خشت


فاضل نظری

از باغ می برند چراغانیت کنند
تا کاج جشن های زمستانیت کنند

پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار
تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف به این رها شدن ازچاه دل مبند
این بار می برند که زندانی ات کنند

ای گل گمان مبر به شب جشن می روی
شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند

یک نقطه بیش فرق رجیم و رحیم نیست
از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند


زنده یاد قیصر امین پور

ای عشق!

دستی به کرم به شانه ی ما نزدی

بالی به هوای دانه ی ما نزدی

دیر است دلم چشم به راهت دارد

ای عشق ، سری به خانه ی ما نزدی


             ایرج میرزا

   چو زن تعلیم  دید و  دانش  آموخت            

    رواق جان به نور بینش افروخت

   به هیچ افسون ز عصمت بر نگردد           

     به    دریا   گر  بیفتد   تر  نگردد



گاه  گاهی  به   یادت   غزلی   می خوانم            

    تا  نگویی که  دلم  غافل از  آن  عهد  و  وفاست

خوب رویان همه گر با دل من خوب شوند         

     خوب من! با حساب همه خوبان حساب تو جداست!


زنده یاد فریدون مشیری

روزهايي كه بي تو مي گذرد

گرچه با ياد توست ثانيه هاش

آرزو باز مي كشد فرياد

در كنار تو مي گذشت اي كاش!

   زدو دیده خون فشانم زغمت شب جدایی                  
    چه کنم که هست اینها گل باغ آشنایی
 
همه شب نهاده ام سر چو سگان بر آستانت        
     که رقیب در نیاید به بهانه ی گدایی

ادامه آثار در ادامه مطلب
 
ادامه نوشته

ه.ا.سایه

                                           

آينه ی شکسته

 بياييد بياييد که جان دل ما رفت

بگرييد بگرييد که آن خنده گشا رفت

برين خاک بيفتيد که آن لاله فرو ريخت

برين باغ بگرييد که آن سرو فرا رفت

درين غم بنشينيد که غم خوار سفر کرد

درين درد بمانييد که اميد دوا رفت

دگر شمع مي اريد که اين جمع پراکند

دگر عود مسوزيد کزین بزم صفا رفت

لب جام مبوسيد که آن ساقی ما خفت

رگ چنگ ببريد که آن تغمه سرا رفت

رخ حسن مجوييد که آن آينه بشکست

گل عشق مبوييد که آن بوی وفا رفت

نوای نی او بود که سوز غزلم داد

غزل باز مخوانيد که نی سوخت نوا رفت

ازين چشمه منوشيد که پر خون جگر گشت

بدين تشنه بگوييد که آن آب بقا رفت

سر راه نشستيم و نشستيم و شب افتاد

بپرسيد بپرسيد که آن ماه کجا رفت

زهی سايه ی اقبال کزو بر سر ما بود

سر و سايه مخواهيد که آن فر هما رفت

ه.ا.سايه

شعر

حافظ:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را

.....

صائب تبریزی:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

شهریار:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام روح اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را

محمد عیادزاده:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
خوشا بر حال خوشبختش، بدست آورد دنیا را
نه جان و روح می بخشم نه املاک بخارا را
مگر بنگاه املاکم؟چه معنی دارد این کارا؟
و خال هندویش دیگر ندارد ارزشی اصلاً
که با جراحی صورت عمل کردند خال ها را
نه حافظ داد املاکی، نه صائب دست و پا ها را
فقط می خواستند این ها، بگیرند وقت ما ها را.....؟؟؟


قیصر امین پور

 

روز مبادا!

 

وقتی تو نیستی
نه هست های ما

چونانکه بایدند

                نه بایدها...

مثل همیشه آخر حرفم

وحرف آخرم را
                   با بغض می خورم

عمری  است

لبخندهای لاغر خود را

دردل ذخیره می کنم:

                          باشد برای روز مبادا!

 

اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

 

آن روز هرچه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درستمثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند؟

شاید

امروزنیز روزمبادا

                         باشد!

      

 

 

وقتی تونیستی

نه هست های ما

چوانکه بایدند

                  نه بایدها...

 

هرروز بی تو

روز مباداست!

 

 


نان ماشینی



آسمان تعطیل است

بادها بیکارند

ابرها خشک و خسیس
هق هق گریه ی خود را خوردند
من دلم می خواهد

دستمالی خیس

روی پیشانی  تب دار بیابان بکشم

دستمالم را اما افسوس

نان ماشینی

در تصرف دارد

......

......

......

آبروی ده ما را بردند!

                                                                                گتوند-تابستان57

 


حسرت همیشگی

 

حرفهای ما هنوز ناتمام...

تا نگاه می کنی:
                 وقت رفتن است
بازهم همان حکایت همیشگی  !


پیش از آنکه با خبر شوی

لحظه ی عظیمت تو ناگزیر می شود

 

آی...

ناگهان 
           چقدر زود
                         دیر می شود!   

ادامه نوشته

چمدان

 

با حسرتی کبود در اینجا نشسته ام  

چون بغض های کهنه ی در خود شکسته ام 

رفتند صبح زود مرا جا گذاشتند  

تنها به جرم این که پرو بال بسته ام 

پرواز آرزوی تمام پرنده ها ست  

در تنگنای این قفس ناخجسته ام  

دست مرا بگیر و ببر پشت ابر ها 

تنها به آسمان تو امید بسته ام  

چونان غریبه ای که به آبادی شما  

بعد از غروب آمده بسیار خسته ام  

من آن کتاب کهنه ی اجدادی تو ام  

آهسته تر ورق بزن از هم گسسته ام 

از من مگیر بافه گیسوی خویش را  

با چتر گیسوان تو از بند رسته ام  

تنگ غروب شهر برایم جهنم است  

در گیر و دار این«چمدان نبسته ام» 

دکتر شریعتی

                                               

                                 

                                      کویر  اسمان  سکوت

نه،  پروانه ی من گریخت...

به شتاب یک شوق

به سبک باری یک خیال

به پریشانی یک آرزوی آشفته

چه می دانم چگونه؟

از تنهایی اتاق گریختم

خود را در پی او.به در خانه رساندم.

گشودم.بیرون را نگریستم

کویر...اسمان....سکوت

                        

                                            دفتر های سبز(دکتر شریعتی)

 

 

 

کفش هایم کو

چه کسی بود صدا زد : سهراب ؟

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ

مادرم در خواب است  

و منوچهر و پروانه و شاید همه مردم شهر

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد

ونسیمی خنک از حاشیه سبز پتو خواب مرا می روبد

بوی هجرت می اید  

بالش من پر آواز پر چلچله ها ست

صبح خواهد شد

و به این کاسه آب  

آسمان هجرت خواهد کرد  

ادامه نوشته