آينه ی شکسته

 بياييد بياييد که جان دل ما رفت

بگرييد بگرييد که آن خنده گشا رفت

برين خاک بيفتيد که آن لاله فرو ريخت

برين باغ بگرييد که آن سرو فرا رفت

درين غم بنشينيد که غم خوار سفر کرد

درين درد بمانييد که اميد دوا رفت

دگر شمع مي اريد که اين جمع پراکند

دگر عود مسوزيد کزین بزم صفا رفت

لب جام مبوسيد که آن ساقی ما خفت

رگ چنگ ببريد که آن تغمه سرا رفت

رخ حسن مجوييد که آن آينه بشکست

گل عشق مبوييد که آن بوی وفا رفت

نوای نی او بود که سوز غزلم داد

غزل باز مخوانيد که نی سوخت نوا رفت

ازين چشمه منوشيد که پر خون جگر گشت

بدين تشنه بگوييد که آن آب بقا رفت

سر راه نشستيم و نشستيم و شب افتاد

بپرسيد بپرسيد که آن ماه کجا رفت

زهی سايه ی اقبال کزو بر سر ما بود

سر و سايه مخواهيد که آن فر هما رفت

ه.ا.سايه