گلچینی از چند شعر
زین پیش اگر دم از جنون میزدهام وانگه قدم از چرا و چون میزدهام
عمری بزدم این در و چون بگشادند دیدم ز درون در برون میزدهام
چون پی دل بردن آمد، عقل را اول ربود
دزد دانا می کشد اول چراغ خانه را
شیخ اجل سعدی
ما را به جهان خوشتر از این یک دم نیست
وز نیک و بد اندیشه و از کس غم نیست
...
...
ای آنکه به اقبال تو در عالم نیست
گیرم که غمت نیست، غم ما هم نیست!
.
زنده یاد فریدون مشیری
حریق خزان بود...
همه برگ ها آتش سرخ، همه شاخه ها شعله زرد
درختان همه دود پیچان به تاراج باد
و برگی که می سوخت، میریخت، می مرد زنده یاد فریدون مشیری من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد همه اندیشه ام اندیشه فرداست وجودم از تمنای تو سرشار است زمان در بستر شب خواب و بیدار است
زنده یاد فریدون مشیری نبسته ام به کس دل نبسته کس به من دل چو تخت پاره بر موج رها! رها ! رها من!
شيخ اجل سعدي دریغا که بی ما بسی روزگار بروید گل و بشکفد نوبهار بسی تیر و دی ماه و اردیبهشت برآید که ما خاک باشیم و خشت