به نظرشمامهمترین عضو بدن چیست؟
|
مادرم همیشه از من میپرسید: مهمترین عضو بدنت چیست؟
|
|
مادرم همیشه از من میپرسید: مهمترین عضو بدنت چیست؟
|
همه مداد رنگی ها مشغول بودند بجز مداد رنگی سفید هیچکس به او کاری نمی داد همه می گفتند"تو به هیچ دردی نمی خوری" یک شب که مداد رنگی ها تو سیاهی کاغذ گم شده بودن مداد رنگی سفید تا صبح کار کرد ماه کشید مهتاب کشید آنقدر ستاره کشید که کوچک و کوچک تر شد و صبح توی جعبه ی مداد رنگی ها جایش را هیچ رنگی نتوانست پر کند.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
يك داستان عجيب لطفا آن را تا انتها بخوانيد..........
اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه اي خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »
رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد.

با اينكه آن روز صبح هوا زياد خوب نبود و
آسمان نيز ابري بود ،
دختر بچه طبق معمولِ هميشه ، پياده
بسوي مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر كه شد ، هوا رو به وخامت
گذاشت و طوفان و رعد و برق شديدي
درگرفت.
مادر كودك كه نگران شده بود مبادا
دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد
يا اينكه رعد و برق بلايي بر سر او بياورد ،
تصميم گرفت كه با اتومبيل بدنبال دخترش
برود .
در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند ، و گاهی اوقات پدران هم . 
در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد ، حتی اگر با مهارت انجام شود .
در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد ، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته ، محروم می كند .
در 30 سالگی پی بردم كه قدرت ، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن .
در ادامه مي خوانيد:
در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست .و.......