شيرين ـ فرهاد ـ خسرو

خسرو پرويز، شيرين را رها مى‏كند، خاطر شيرين غمگين مى‏شود خصوصا اينكه از جاسوسان شهر خبردار مى‏گردد كه پرويز بناى عشق و عاشقى بر شكر اصفهانى گذاشته است. شيرين تصميم مى‏گيرد از شهر خارج شود و در جايى دلكش و خرّم و سرسبز سكنى گزيند. خادمان و پرستاران شيرين نزهتگاهى دلنشين و پر طراوت در دشت بيستون مى ‏يابند. شيرين پس از وداع با خادمان مشكوى خسرو از قصر خارج مى‏گردد و با ناراحتى تمام به دشت بيستون مى‏رود.

به دشت كه مى‏ رسد تصميم مى‏گيرد قصرى زيبا بنا نمايد و استادى هنرمند را جست‏ و جو مى‏كند. خادمان فرمان شيرين را اطاعت كرده دو استاد هنرمند مى‏يابند و به وصف شيرين مى‏پردازند. فرستادگان شيرين به استاد هنرمند ـ فرهاد ـ پاداشهاى گران و سنگين نويد مى‏ دهند و فرهاد كه هنرش را با زر نمى‏ سنجد آشفته مى‏ شود و مى‏ گويد:

 

به ذوق كارفرما كار سازيم      ز مزد كارفرما بى‏نيازيم

 

ادامه نوشته

داستان من

به زودی اونم مثل پدرش هارتک خشن و خشن تر میشد. وقتی فقط ۲ ماه داشت گربه ی زیبای همسایه که از استرالیا آورده بود را به نیش کشید و از من برای کشتنش اجازه خواست.

ادامه نوشته