نیما و شهریار
رنجی است که روزگار می داند چیست
آنی که چو غنچه در گلو خونم از اوست
من دانــم و شــــهریار می داند چیست
کلیات نیما ص 530
من به گهواره ی حافــظ که چون طفل نازم
خواب افســانه ربود و عجبــم رویا بود
کلیات شهریار جلد یک ص 309
پای شمع شبستان دو شــــاعر تنگ هم چون دو مـــرغ دلاویز
مهر بر لب ولی چشم در چشم بــــا زبـــان دلی ســحر آمــیز
خوش به گوش دل هم ســـرایند دلکش افسانه هایی دل انگیز
لیــــک بر چهره ها هاله غــم
وای یــــــارب دلی بــــود نــــیما تــــکه و پاره،خـــونین و مـالین
پــــــاره دوز و رفـــوگر در آنــــجا تیـــــرهای ستم زهــــر آگـــین
خونفشان چشم هر زخم،لیکن هم در او بــرقی از کیفر و کین
گفت نیما همین لخته خون است
کلیات شهریار جلد یک ص 526
عشقی که بود محرم اســـرار ما به کار
عشقی نمود و عشق دگر را گرفت پیش
کلیات نیما،ص 584
و شهریار سرود:
عشقی که درد عشق وطن بود درد او
او بود مرد عشق که کس نیست مرد او
کلیات شهریار، جلد یک ص 285
نیما در بندی از منظومه مذکور سروده بود:
ای نگارین شهریار،شهر دلبندان!
در شبستان تو نیز آن شمع
با پریده رنگ خود تنها از آن غمگین می افزود
که به یاد روزگارانی،چو صحبت را می آغازی
از تو اندر آتش حسرت،جگر سوزد... (جلد یک،ص 526)
