
گنجشك
من بانوي تاج دار ِ عشقم را
كه در قصر غصه و سوسن سكنا دارد
شبانه به كوچه هاي سر گردانيم دعوت مي كنم
بانوي عشق من
با تاج سوسنش
پا برهنه و گرسنه
به كوچه هاي سرگرداني من مي آيد.ر
آخرين بار
او را به جايي بردم
تا به وضوح ببيند
اژدهاي هزار چشمي را
كه بر پيچك هزار پيچ شاخك هايش
گنجشكي تنها
گل سرخي را
در آواز پيوسته صدا مي زد
اعتراف
من زنگي را دوست دارم
ولي از زندگي دوباره مي ترسم!
دين را دوست دارم
ولي از كشيش ها مي ترسم!
قانون را دوست دارم
ولي از پاسبان ها مي ترسم!
عشق را دوست دارم
ولي از زن ها مي ترسم!
كودكان را دوست دارم
ولي از آينه مي ترسم!
سلام را دوست دارم
ولي از زبانم مي ترسم!
من مي ترسم ، پس هستم
اين چنين مي گذرد روز و روزگار من
من روز را دوست دارم
ولي از روزگار مي ترسم!
عقرب عاشق
دم به کله میکوبد و
شقیقه اش دو شقه میشود
بی آنکه بداند
حلقه آتش را خواب دیده است
عقرب عاشق.....
پیست
ميزي براي کار
کاري براي تخت
تختي براي خواب
خوابي براي جان
جاني براي مرگ
مرگي براي ياد
يادي براي سنگ
این بود زندگی....
مگسی را کشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من میچرخید
به خیالش قندم
یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم
ای دو صد نور به قبرش بارد؛
مگس خوبی بود
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد
مگسی را کشتم