با شنيدن صداي رعد و ديدن برقي كه

آسمان را مانند خنجري دريد ،

با عجله سوار ماشينش شده و به طرف

مدرسه دخترش حركت كرد.

اواسط راه ، ناگهان چشمش به دخترش

افتاد كه مثل هميشه پياده به طرف منزل

در حركت بود ،

ولي با هر برقي كه در آسمان زده ميشد ،

او مي ايستاد ، به آسمان نگاه مي كرد و

لبخند مي زد

و اين كار با هر دفعه رعد و برق تكرار مي

شد.

زمانيكه مادر اتومبيل  خود را به كنار دخترك

رساند ، شيشه پنجره را پايين كشيد و از او

پرسيد :

 

" چكار مي كني ؟ چرا همينطور بين راه

مي ايستي؟"

دخترك پاسخ داد،" من سعي مي كنم

صورتم قشنگ بنظر بيايد، چون خداوند دارد

مرتب از من عكس مي گيرد