لبخند را فراموش نكنيد.
با شنيدن صداي رعد و ديدن برقي كه
آسمان را مانند خنجري دريد ،
با عجله سوار ماشينش شده و به طرف
مدرسه دخترش حركت كرد.
اواسط راه ، ناگهان چشمش به دخترش
افتاد كه مثل هميشه پياده به طرف منزل
در حركت بود ،
ولي با هر برقي كه در آسمان زده ميشد ،
او مي ايستاد ، به آسمان نگاه مي كرد و
لبخند مي زد
و اين كار با هر دفعه رعد و برق تكرار مي
شد.
زمانيكه مادر اتومبيل خود را به كنار دخترك
رساند ، شيشه پنجره را پايين كشيد و از او
پرسيد :
" چكار مي كني ؟ چرا همينطور بين راه
مي ايستي؟"
دخترك پاسخ داد،" من سعي مي كنم
صورتم قشنگ بنظر بيايد، چون خداوند دارد
مرتب از من عكس مي گيرد
+ نوشته شده در شنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۰ ساعت 11:26 توسط فرشاد نکویی
|