X
تبلیغات
کارشناسان اتاق عمل - داستان من

کارشناسان اتاق عمل

کارشناسان اتاق عمل دانشگاه علوم پزشکی شهرکرد

داستان من

هوا سرد بود.  خوشحال  بودم چون پتو های مادربزرگ دم در اتاق بود. گرمای زیر پتو را دوست داشتم. یادمه تابستون که پتو ها را جمع میکردن دزدکی یدونه را قایم میکردم و دور از چشم بقیه مینداختم روم. خیلی سخت بود ولی عادت داشتم.

اون شب هوا خیلی سرد بود .

دایی کوچیکه رفته بود سر کار .شیفت شب.

مادر بزرگمم که بعد از فوت آقاجون تنها شده بود،شبا از تنهایی میترسید و از من که نوه ی دختری و بزرگترین نوه بودم انتظار بیشتری داشت. تقریبا هفته ای ۴ شب،از امکانات خونه ی خودمون دست میکشیدم ،مخصوصا اینترنت پر سرعت شب که از ساعت ۱۱ شروع میشد. در خانه ای به سبک قدیم شب را صبح میکردم، تجربه ی خوبی بود.

خونه ی مادر بزرگم ۲۰ سالی از من بزرگتر با در و پنجره های فلزی که اون شب مجبورمان کرده بود  هرچه بالشت اضافی هست پشت در ها بذاریم و به جای ۱ پتو از ۲پتو استفاده کنیم.

موقع خواب، مادر بزرگ به جای شب بخیر از اتفاق چند روز پیش صحبت کرد ، نزدیکای سحر صدا هایی عجیب و ترسناک از پشت بام به گوش رسیده بود که دایی را وادار کرده  برای اطلاع از منبع این صدا ها به پشت بام برود.

 دیر رسیده و منبع را کشف نکرده بود.من که عاشق این اتفاقات عجیب و غریب بودم و از کنجکاوی  خوشم میومد هر چیزی که به ذهنم میرسید، با صدا های ترسناک مقایسه میکردم.

دوست داشتم با کشف منبع به دایی کوچیکه و ترس شبانش بخندم.

ای کاش هاوارد اینجا بود!.میدونستم اونم همین احساسا داره ،چون وقتی خونه نبودم اهل خانه زنجیرش میکردن و آزادی را ازش میگرفتن. من  حکم آزادی را  داشتم .

  یک روز که با میلاد به سواری رفته  بودیم،از اسب افتادم و اسبم فرار کرد.اسب میلادم که ترسیده بود، همراه میلاد  اسبم را همراهی میکردن و به سمت اسطبل ،انگار نه انگار که میلاد سوارست و اسب پیاده. 

به یاد 

 ضرب المثل سوارکاری افتادم که به هر کاراموزی میگفتیم:شما سوار اسب هستید  نه  اسب سوار شما.!!!

از بخت بد نزدیک گله ای بزرگ افتاده بودم. اینقدر بزرگ بود که چشمانم فقط خاک برخاسته از رژه ی گوسفندان میدید.

صدای پارس سگان گله لحظه به لحظه نزدیک میشد منی که هنوز سرگیجه داشتم تلاش میکردم از جابلند شوم شاید کسی به کمکم بیاید.

 مطمئنم که سگهای گله با بلند شدن من ، متوجه ی منی شدن که تصور میکردن هیچ وظیفه ای به جز تنبیه کردن من ندارن.منی که نه به گوسفندان کاری داشتم، نه به چوپان و نه به قلمروی نگهبانان آن گله.

هرچند خوب هوشیار نبودم اما ناله ها و فریاد های سگ های گله را که از درد به خود میپیچیدن و چوپان را به کمکشان فریاد میزدن فراموش نمیکنم. به تنهایی ۷ سگ گله را که بعدا چوپان برایشان ادعای دیه کرده بود از پا در آورده و در آرزوی نزدیک شدن به نیم متری من گذاشته و  تا فاصله  ی ۱۰۰۰ متری دنبال کرده بود.

اگر الان همراهم بود تا صبح من نقشه میکشیدم و او پیاده میکرد.

هاوارد یک گریدین بود.وقتی برای خرید سگ، همراه دوست دامپزشکم به اراک رفته بودیم در یک سبد سفید کوچک نگه داری میشد.آنقدر گوچک بود که هیچ کس  انتخابش نمیکرد. فرهاد از سگ های پا کوتا و  کوچک که به اندازه ی یک خرگوش خانگی هستن خوشش میامد. آن روز هم هدفمان از اراک رفتن همین بود.

سگ های زینتی و کوچک که بیشتر در پارک ها دیده بودم.اگر به جای هاوارد ۱۰۰ عدد از این سگ ها همراهم بود الان از شدت گزش در بیمارستان به سر میبردم و کارم به اتاق عمل میکشید که این خوشبینانه ترین بود.

هاوارد آلمانی بود  . یک سگ گریدین سیاه و سفید که از کوچکی جثه اش به نژادش شک میکردیم. 

 در مستندی دیده بودم که بزرگترین سگ دنیاست.پدرش از نژاد اصیل گریدین آلمان و مادرش اتریشی بود. شناسنامه ای آلمانی داشت که نفهمیدم چرا از اراک سر درآورده بود.

 اولین باری که  توله سگ را دیدم احساس کردم   به من نگاه میکرد، انگار میخواست بگه تو به چی اینجوری نگاه میکنی.

هاوارد توله ی هاردتک بود. پدرش یک سگ جنگی نجیب بود، اما هیچ کس در فروشگاه به نسل اون توجه ای نمیکرد.

طبیعت آرام او جای قضاوت دیگری را برایش نمیگذاشت. استعداد خیلی خوب دیگرش  خوردن بود اون دو برابر توله های دیگر غذا میخورد.به این نتیجه رسیده بودن که سگ تنبلیه.

به زودی اونم مثل پدرش هارتک خشن و خشن تر میشد. وقتی فقط ۲ ماه داشت گربه ی زیبای همسایه که از استرالیا آورده بود را به نیش کشید و از من برای کشتنش اجازه خواست.

اون از موجودات خیابانی تغذیه نمیکرد. فقط غذای گرم شده میخورد.به هیچ وجه بیجا پارس نمیکرد. کسی را نمیترساند و بدون اجازه ی من به هیچ کس نزدیک نمیشد.

ماهی یک بار دامپزشک خانه مان می آمد .سالم سالم بود. از روی بوی خون جاری ،  در رگ های بستگان که کمی به من شبیه بود احساس آرامش میکرد و در مهمانی ها دردسری درست نمیکرد.

 

اولین آشنایی با حیوانات دیگر ،در فاصله ی پانزده کیلومتری خانه بود.  به نزدیکی گوسفندانی رفتیم که از بچگیشان میشناختمشان. گوسفندانی که خریده بودیم تا هنگام پرواری بفروشیم. گوسفندانی که تعداد زیادشان به اشتراک بستگانمان بستگی  داشت . حدود پنج خانواده ای شده بودیم و پانصد تایی خریده بودیم. بره هایی که توسط داداشی چرانده میشد و برای فروش آماده. داداشی چوپان ما بود .پیرمردی شصت ساله با مو های سفید و سیگاری بر لب.

از بچگی میشناختمش و به اندازه ی یک پدر بزرگ دوستش داشتم.  از به دست گیری اسلحه ی ساچمه ای که کلی پول برای مجوزش داده بودیم میترسید و هیچ موقع حاضر به استفاده از آن نمیشد.

 به تنهایی در سرما و گرما در صحرا میماند و وظیفه ی خود را به خوبی انجام میداد. برای تنهایی و خطراتی که تحدیدش میکرد موظف شده بودم تا بهترین نگهبانان و همکارانش را از بهترینها انتخاب کنم و چندین برابر دیگر گله داران پول بدهم.

دومین احساس مسئولیتم هم در کنار او بودن در شهریور ماه بود. .ماهی که بره ها خریداری میشدن و دزد و گرگ فراوان تر از دیگر ماه ها به چشم میخورد.

دو تابستان گذشته در کنار داداشی بودم. همه میگفتن داداشی، از بچه کوچیک تا مردم مسن ده.  تابستان قبل با احساس کمک دست بودن پیش داداشی میرفتم و سر افکنده تر از قبل به خانه بر میگشتم.! من که از سر و صدای گوسفندان وحمله های همراه با عقب نشینی سگان در نیمه های شب  ترسیده و سربار داداشی بودم.

گرگانی با هوش که با نشان دادن خود از شمال سگان را  و دزدانه از جنوب ما را به سمت خود کشانده و همیشه از غرب گوسفند میدزدیدند.

حمله ای که مرا وا میداشت به هوش و نقشه هایشان ساعت ها فکر کنم و نقشه ای بر علیه شان بکشم. که کشیدم و شکست خوردم.اما امسال

امسال تفاوت زیادی داشت ، حریفی با من بود که از تمام سگ ها به جز  ژرمن شیپر ، در  کتاب ها خوانده بودم ،باهوشتر  بود. جثه ی بزرگش این نقص را برطرف میکرد. جثه ای  به اندازه ی ۳ برابر و حتی بیشتر از یک گرگ .سگی  دو ساله که تازه  بلوغش تمام شده بود و خوی و خلق خشنی داشت.

 لحظه ی پیاده شدنش از ماشین و رو در رو شدن با سگان گله را فراموش نمیکنم. اینقدر زیرکانه روبرویشان ایستاد که اگر اجازه ی هجوم را داده بودم هیچ یک را زنده نمیذاشت. هم نبردانش منتظر دستور من یا داداشی نبودن، از جثه ی بزرگش میترسیدن و از احساس حسادت نسبت به دستی که بر سرش میکشیدم خشمگین به هاوارد نگاه میکردن.  هاوارد گردن بندی داشت که نام کوچکم رویش هک شده بود . گردنبندی که حتی به هنگام خطر، اجازه ی خارج کردن  از گردنش را نمیداد.

 اولین لحظه ای که گرگ و هجوم سگ ها را دید از شدت خوشحالی در پوستش نمیگنجید، در انتظار اجازه ی من بود، شاید میخواست پاسخ  اعتماد من و علاقه ی وافرم را داده باشد.

از شانس خوب، رقیبان، شکست خورده و همگی با سر افکندگی، نزد داداشی برگشتن. دو بره از ما دزدیده بودن.

 هاوارد اجازه میخواست . از لغات آلمانی تبعیت میکرد. این را یکی از دوستانم به من یاد داده بود. زبانی که از نژاد خود حیوانست، در هوش و اطاعتش تاثیر زیادی دارد.این امر موجب میشد که از هیچکس دستور نگیرد.

شاید این سگ نژاد دار آلمانی که در خانه بزرگ شده بود، حریف این جنگجویان بیابان نمیشد. اما صدای بره هایی که از دور شنیده میشد برایمان خوشایند بود دو بره ای که به نیش هاوارد بود و به سمت من میامد .دو بره ای که به خاطر گزش گرگان زخمی شده و مجبور به ذبحشان بودیم.

                                                        

هاوارد جثه خیلی بزرگی داشت.افراد زیادی طالبش بودن. ارزش زیادی داشت. گله داران زیادی حاضر به تبادلش با تعداد زیادی گوسفند بودن.

پس از اولین تابستان حضور در کنار داداشی هر دومان به خانه بازمیگشتیم.خانه ای که در آن بزرگ شده بودیم و خاطرات زیادی داشتیم.

خانه ای با حیاطی بزرگ به وسعت یک هزارمتر ،با درختان تنومند و عظیم الجثه که از زمان بچگی با ما بوده.   پدر بزرگ پدری کاشته و همچون پسران و دختران خود پرورش داده بود.خانه ی ما در وسط این خانه باغ قرار داشت . خانه ای با سن و سالی نه چندان زیاد که با ما بزرگ شده بود و سن وسالی به اندازه ی جوانیم داشت.

 از بچگی در حیاط خانه ،ضلع شمالی، نزدیک به در ورودی مینشست و در زیر آلاچیقی که با چوب گردو ساخته بودیم به تماشای درختان سربه فلک کشیده ای  که با رقص زیبای خود  مدهوشمان  میکرد مشغول میشد.

 بید مجنون بزرگی که با دست خود کاشته بودیم، گویا عاشق شده بود ،از پریشانی رخسار و سردرگمی افکارش که انگار از ابتهاج میخواند و شعر                                                                    (تو را به روی زمین دیدم و شکفتم و گفتم          که این فرشته برای من از بهشت رسیده)از بر داشت.

شب های پاییزی زیبا. عاشقانه . پریشان و دگرگون.بیرون که میرفتی شاید بارانی، ابری  ،مهتابی،سرد، معتدل، طوفانی و هر حالت دیگری که تصور کنید دیده میشد.مرغان مهاجر در آسمان                   هجرت  در فراسوی هستی از دیاری به ....... چرا؟

 سهراب میگفت:

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.

قدم زدن  در کوچه باغ های زیبا ی مفروش شده از یرگ های پاییزی که خوشامد میگفت و میزبان خوبی  بود.   

باغ ما در طرف سایه دانایی بود.

باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه

باغ ما نقطه ی برخورد نگاه و قفس و آینه بود

باغ ما شاید قوسی از دایره ی سبز سعادت بود

چهارشنبه ای گرم و بی باران فرا رسید.   هاوارد بیش از حد سر و صدا میکرد . همچون نوزادی بود که از دل درد، زیاد شیر خوردنش مینالید و فریاد میزد.

بلوا در ماه مهر زمانی رخ داد که هاوارد مرتب و بی وقفه پارس میکرد.مادر تازه متوجه  شد که توری پنجره هایش پاره شده است. گویی پنجره  ها را از خیابان  زیر رگبار سنگ گرفته باشند.بعد که وسایل خانه را جا به جا کرد. ــزمان بسیاری کار او نقل و انتقال وسایل خانه بودــ پی برد که نه تنها توری پنجره  اتاق خواب بلکه توری سایر پنجره ها هم دریده شده است.

کرکره با سر و صدا، رو اتاق گشوده میشد، مثل زمانی که دروازه ای به روی حیوانی سرگردان باز میشود که بی صدا ،گردن میکشد و بو میکشد، عصبانی است و به دیوار ها چنگ می اندازد، دهانش کف آلود میشود و سپس به خنک ترین کنج قفس باز میگردد تا کمی آرام بگیرد.

پنجره که گشوده میشود، همه چیز متفاوت میشود ، اما حالت غیر حقیقی و گنگ وسایل همان است که بود.

سپس مادر نفس عمیقی میکشد، دستم را میگیرد و میگوید بیا از پنجره به خانه ی خودمان نگاهی بیندازیم.این را در کتابی از گابریل گارسیا خوانده بودم.

با این تفاوت که به جای دیدن شهر و درختان بادام خنک و روح نواز،درخت چناری را میدیدم که با سر و صدای سگی از چشمانم دور میشد و بی خداحافظ از نگاهم دور . سگی که از دیشب نخوابیده بود و آشفتگی  احساس مسئولیتی در چشمانش موج میزد که مرا یاد کسی مینداخت که  وظیفه اش را به خوبی انجام نداده و با شرمندگی به مافوقش نگاه میکند.

 

 

   آفتاب پاییزی. آسمان بی ابر،صدای ترسناک زاغکانی که در دل شب، از بید مجنونمان، سواستفاده میکردن و شب را به صبح رسانیده، خوشحال و خرسند، روی حوضمان حمامی میکردند و سرود صبحگاهی سر میدادن.

چه سختی هایی که برای مدرسه رفتن داشتم. و چه روز هایی که خود را به خواب میزدم و احساس تب میکردم و به جایی میرسیدم که مادر دلش نرم میشد و بیدارم نمیکرد.

پنجره ها آسیب دیده بودن. ساعت حدود ۹ صبح بود و خورشید، هنوز پرتو های سوزان خود را به طور کامل بر آنجا پهن نکرده بود.سعی کردم پنجره را ببندم اما چون چهار  چوبش زنگ زده بود موفق نشدم.مادر نخست به من و بعد به شیشه ها نگاه کرد.

صبحانه نخورده شال و کلاهم را آورد و در اتاق خواب را باز گذاشت و از من خواست ،از خانه بیرون روم و به آتشنشانی خبر این سنگباران و آسیبش را داده و برگشته و پنجره هایی را درست کنم که نگهبان گرمای شومینه ای بودند که تا صبح روشن بود.گویا جنگ شده بود و برای اطلاع دادن خسارات به وزارت دفاع میرفتم.

هوا سردتر میشد. هاوارد هنوز هم بیقرار بود، با آن جثه ی بزرگ بالا و پایین میپرید و آشفتگیش را گوشزد میکرد.

کوچه باغ زیبا بود. سنگفرشی سرخ از برگ های چنار و زبان گنجشک. که کمی خیس شده بودند و گویی طبیعت، دیر جنبیده بود و فراموش کرده بود این فرش سرخ میزبانیش را خشک کند

شاید هم من،

 من زود رسیده  و میهمانی سر زده بودم.

آتشنشانی ۵۰۰ متری آن ور تر بود. لذت گشت و گذار و همراهیم را از هاواردی گرفتم که در شیفت صبح نگهبانی از خانه قرار داشت.

 دروازه ی ورودی، بزرگ و آبی رنگ که تازه زنگ زده بود،به زور باز میشد . در ورودی قرمز بود و همیشه بسته .

پس از ورود، کارمندانی را دیدم که هریک مشغول ور رفتن به توری هایی بودن که سوراخ شده و رییس زمینی را جارو میزد که جارویش با نهایت قدرت تکان میخورد و اندکی جلو میرفت.

پرندگانی خونین، رو به آسمان،روی زمینی افتاده بودن که برای رسیدنش جان و شیشه های پنجره را داده بودن. صحنه ای که بیش به یک خودکشی دست جمعی میماند و بس.

آسمان آبی بود.هواگرم میشد درختان عریان و شب ها بلند.

مادر کنج آشپزخانه بود. ساعتم زنگ میزد و در انتظار بیدار کردنم این را از بوی غذا و افتادن ساعت از تاقچه میتوان حدث زد.

چه امید عبثی داشت.

ایکاش، قبل از حمله مرغان همراهشان بودم و میخواستم همراهیم کنند، نه برای جنگیدن برای همراه بودن برای جنگ یاد گرفتن.

آنقدر مراقب پنهانکاری خودم بودم که نفهمیدم چه قدر از اداره فاصله گرفته و دور شده ام.

تنها صدای پارس سگی میامد که گویا مرا نمیشناخت و دزدم میپنداشت.

از سگان گله نمیترسیدم.

خودم را پشت درختی پنهان کردم .صدا نزدیک و نزدیک تر میشد. دوست نداشتم با پرتاب چند قلوه سنگ به سویش از خود برهانمش و دورش ساخته و جواب گستاخیش را اینگونه داده باشم.

 آنقدر ناراحت بودم که بی اختیار به سمت خانه دویدم و سگی را پشت سر میکشاندم که گویی چنگیز خان در جنگ هایش، سپاهی را پشت سر خود به قتل گاهی میبرد که فریب و حیله خورده بودن و  غافلگیر شده ، آنقدر بیرحمانه میکشت، که درس عبرتی برای همه کسانی شود که ناجوانمردانه کسی را دنبال میکردند.

دری را از دور میدیدم  که تله ی من محسوب میشد. دری که پس از گشایشش ، منی را رها میساخت که انگار از سفر قندهار برمیگشتم و خسته و نالان منتظر کسی بودم که به یاریم شتافته و  باری از دوشم باز گیرد.

در که باز میشد شاید از کرده ی خود پشیمان میشدم اما ....

 

درسی بود و تنبیهی که  نسبتی ۳به۱ با تشویقی داشت که در مدرسه می خواندیم.  تنبیهی بزرگ برای اشتباهی  کوچک که به مرگی ختم میشد و درس عبرتی برای . 

امروز چندم مهر بود. هاوارد وارد خانه میشد.مهمان ما بود.

 مهمانی که تمام اهل خانه از حضورش در عذاب بودن. به جز .

 مهمانی مهربان که برای کمک و جمع آوری پرندگانی آمده بود که هنوز دلیل مرگشان کشف نشده و گزارشی از این مهم در دست نبود

.این چندمین باری بود که هاوارد مهمانمان بود. از شبانی که اهالی به مسافرت میرفتند و منی در خانه میماندم که مسولیت رسیدگی به سگی داشتم که ماهی چند مشتری را به در خانه مان میکشاند.

 

آن شب هوا سرد بود.  ۷ فروردین، روی تخت دراز کشیده بودم و به صدای تیک تیک ساعتی گوش میدادم که عمری صد ساله داشت و هنوز کار میکرد. ساعتی که باید به عنوان کار گر نمونه انتخابش میکردند و لوحی میدادند و چند سکه ای . صدای آه سگی  که هر چند دقیقه شنیده میشد و دلیلش را میدانستم.

او باید شب را به تنهایی و در تاریکی به سر میبرد و چشمانش ررا روی هم نمیگذاشت و هر چند دقیقه یکبار به اتاق هایی سر میزد که چشم و گوش هر سارقی را باز میکرد. اتاق هایی از وسایل قدیمی مادر بزرگ که روزگاری جهازش بود و اکنون در خانه ی ما به عمر دراز  خودمی افزودند و انگار سرای سالمندانی بود که هر یک عمری ۷۰ ساله داشتند و برخی ۱۰۰

 

ادامه دارد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 شهریور1390ساعت 9:17  توسط فرشاد نکویی  |